تبليغاتX
روزی روزگاری در تفت

 

لازم است گاهی از خانه بیرون بیایی و خوب فکر کنی ببینی باز هم می‌خواهی به آن

خانه برگردی یا نه؟

لازم است گاهی از مسجد، کلیسا بیرون بیایی و ببینی پشت سر اعتقادت چه میبینی

ترس یا حقیقت

لازم است گاهی از ساختمان اداره بیرون بیایی، فکر کنی که چه‌قدر شبیه آرزوهای

نوجوانیت است؟

لازم است گاهی درختی، گلی را آب بدهی، حیوانی را نوازش کنی، غذا بدهی ببینی

هنوز از طبیعت چیزی در وجودت هست یا نه؟

لازم است گاهی پای کامپیوترت نباشی، گوگل و ایمیل و فلان را بی‌خیال شوی، با

خانواده ات دور هم بنشینید ، یا گوش به درد دل رفیقت بدهی و ببینی زندگی فقط

همین آهن‌پاره‌ی برقی است یا نه؟

لازم است گاهی بخشی از حقوقت را بدهی به یک انسان محتاج تا ببینی

در تقسیم عشق در نهایت تو برنده ای یا بازنده

لازم است گاهی عیسی باشی، ایوب باشی، انسان باشی ببینی می‌شود یا نه؟

و بالاخره لازمست گاهی از خود بیرون آمده و از فاصله ای دورتر به خودت بنگری

واز خود بپرسی که سالها سپری شد تا آن شوم که اکنون هستم

آیا ارزشش را داشت ؟

+ تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 16:8 نويسنده پیمان |

بعد از تو چنان ريختم كه باد ريختنم را احساس نكرد.

چنان سوختم كه

آتش صفحه هاى پر شده ام را در خود فرو خورد.

چنان شكستم كه چهار

ديوارى كوچك زندگى ام شكايتى نكرد.

من زندگى ام را به تو و تو را به

تجربه اى ناتمام باختم.

من مرگ را چشيدم.

همانطور كه خوشبختى را

احساس كردم و محو شدم در تمام تصاويرى كه به آن نقش مى داديم و

هنوز شب را در دايره ى كوچك زندگى ام سپرى مى كنم و اوج زندگى ام را

اندوه مه گرفته و محو گشته اى مى بينم

مى بينى آنقدر بزگ شده ام كه دقيقه ها را به ساعت ها مى فروشم و شيرينى

محبت را با تلخى دو چندان فرو مى دهم و گرفتار نفرتى هستم كه زندگى ام

را از من چپاول مى كند.

ميبيني...!

+ تاريخ دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 13:1 نويسنده پیمان |

عشق آدم را داغ می کند و دوست داشتن آدم را پخته

هر داغی یک روز سرد می شود ولی هیچ پخته ای دیگر خام نمی شود!

 

 

 

+ معبودا به بزرگی آنچه داده ای اگاهم کن تا کوچکی آنچه ندارم نا آرامم نکند

+ تاريخ سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 23:46 نويسنده پیمان |

 

دلم گرفته زانوهامو بغل گرفتم( مثل بچه گیهام )سرمو گذاشتم رو پام وفقط مرور میکنم با خودم ، گذشته هایی که گذشت..گذشته هایی که باعث شد...

 

+یعنی میشه خواب دیده باشم

+خدایا تورا به خودت قسم این دفعه رو فقط کمک کن خواب دیده باشم

+ تاريخ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 12:55 نويسنده پیمان |


چند روزه گذشته يزدم بودم جاتون خالي...

وقتي رسيدم تازه متوجه شدم چقدر دلم واسه خونم تنگ شده بود

اتاقم..

حياط..

باغمون..

عمرم..،واسه عمرم هم دلم تنگ شد چقدر زود گذشت

kf3xtrcmzs8pdrgmbb9.jpg


  

واسه دوستام

اينم تقديم به سيدجمال(سمت چپم)

چه دوراني چه روياي  عبوري ! 

   چه جستن ها به دنبال  ظهوري !

چه فرداي خوشي راخواب ديديم !

من و تو نسل  بي پرواز  بوديم 

 اسير  پنجه هاي   باز   بوديم

همان بازي كه با تيغ سرانگشت   

    به پيش چشمهاي من ترا كشت

****

+اين قافله عمر عجب ميگزرد


+ تاريخ سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 22:22 نويسنده پیمان |

 

گاهي وقتا بخودم ميگم بدبخت اين محمود(ببخشيدمحمودخان ها) همش منتظره شايد يه فرجي بشه به عشقش برسه همش درگيره هميشه حرصشو ميخورم ميگم آخه قشنگ رفتي توغار يه پيله هم پيچيدي دوره خودت كه چي بشه..

به قول شاعر:

به هيچ يار مده خاطر و به هيچ ديار

كه بر و بحر وسيع است و آدمي بسيار

حالا خوبه طرف بعد از ۱۸ سال بالاخره فهميد همچين عاشق جگر سوخته اي داره اما حيف شد،۲سال ديگه صبر كرده بود در اظهار علاقه ركورد دست نيافتنيي در گينس ازش بجا ميموند

الغرض:اين مدت كه درسم تمام شده ازخروس خون(البته دمه ظهرش)كه بيدارميشم تا بوغ سگ لب زاينده رود نشسم وصدالبته به نتايج شگفت انگيزي نيز رسيده از جمله علت خشكي زاينده رود كه زياد مهم نيست واينكه به محمود زياد غر ميزدم كه مهمه.الان كه ميبينم اينقدر بي انگيزم احساس ميكنم محمود گرچه اميد واهي داری ولي بازم بد نيست

عاشقي چيزه بدي نيست بالاخره خودش يجور سرگرميه...

 

 

+ تاريخ پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت 19:54 نويسنده پیمان |

 

تحويل نميگيرم , سالي را ...


كه بدون حضور تو , تحويل شود ... !

+ تاريخ دوشنبه هفتم فروردین 1391ساعت 1:17 نويسنده پیمان |

 

اينقدر دير آپ كردم كه ديگه روم نميشه تبريك سال نو بگم اما بقولي ماهي رو هرموقع از آب بگيري تازست( بعدشم تازه از مسافرت برگشتم) اما در عوض بعنوان اولين نفر از همين الان سال۹۲ رو به همه دوستاي گلم تبريك ميگم..

خودمونيم ها كلي برنامه ريزي كرده بودم سال جديد با چهره جديدي وبمو مشاهده كنيد كه نشد

راستي يك سوال چي ميشه كه شما اينقدر تند تند سر ميزنيد به وبتون با ديد و باز ديد عيد و..؟

+ تاريخ یکشنبه ششم فروردین 1391ساعت 18:45 نويسنده پیمان |

می توانی بروی قصه و رویا بشوی
راهی دورترین نقطه ی دنیا بشوی

ساده نگذشتم از این عشق ، خودت می دانی
من زمینگیر شدم تا تو ، مبادا بشوی

آی ! مثل خوره این فکر عذابم می داد ؛
چوب ما را بخوری ، ورد زبان ها بشوی

من و تو مثل دو تا رود موازی بودیم
من که مرداب شدم ، کاش تو دریا بشوی

دانه ی برفی و آنقدر ظریفی که فقط
باید از این طرف شیشه تماشا بشوی

گره ی عشق تو را هیچ کسی باز نکرد
تو خودت خواسته بودی که معما بشوی


می توانی فقط از زاویه ی یک لبخند
در دل سنگ ترین آدم ها جا بشوی

بعد از این، مرگ نفس های مرا می شمرد
فقط از این نگرانم که تو تنها بشوی

 

این روزها همش درگیرم چه میشه کرد دنیاست دیگه...اینم گذاشتم که رد نشم امیدوارم حداقل تک مادم کنید

+ تاريخ سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 14:33 نويسنده پیمان |

 

 

 

 

میخوام پرونده روزی روزگاری در تفت رو ببندم و بگذارمش تو آرشیو خاطره ها...

روزگاره تفت بودن بسر رسید اما وبلاگم قرار نیست تعطیل بشه فقط اسمش عوض میشه...

تو این روزگار مهم ترین چیزی که تجربه کردم:

به حباب لب یک رود قسم

وبه کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت

غصه هم خواهدرفت

آنچنانی که فقط خاطره ای خواهدماند

لحظه هاعریانند به تن لحظه خود رخت اندوه مپوشان هرگز

+ تاريخ یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 20:41 نويسنده پیمان |